الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

348

إحياء علوم الدين ( فارسى )

نزديكى او به يكى از ايشان بر اندازهء دورى از ديگرى . بلكه مثل ايشان مثل مشرق و مغرب است ، چه ايشان دو جهت‌اند ، و متردد ميان آن بر اندازهء آن چه به يكى از آن نزديك شود از ديگرى دور گردد ، بلكه عين نزديكى از يكى عين دورى باشد از ديگرى . پس عين دوستى دنيا عين بغض خداى باشد . پس عارف بايد كه در دل خود نگرد در باز بودن او از دنيا يا انس گرفتن او با آن . پس اكنون فضل [ 262 ] درويش و توانگر بر اندازهء تعلق دل ايشان باشد به مال . پس اگر هر دو در آن برابر باشند ، درجهء ايشان برابر باشد ، الاّ آن است كه اين مزلّهء « 31 » قدم و موضع غرور است . چه بسى باشد كه توانگر پندارد كه دل او از مال منقطع است ، و دوستى آن در باطن او مدفون بود و او آن را نداند ، و آن گاه داند كه از او بشود . پس بايد كه نفس خود را بيازمايد به تفرقهء مال ، يا در حالى كه از وى بدزدند ، پس اگر دل خود را بدان ملتفت بيند او بدان مغرور بود ، كه بسيار كس باشد كه كنيزكى بفروشد بىگمان آن كه دلش از او منقطع است ، آن گاه پس از لزوم بيع و تسليم كنيزك آتشى كه در دل او پوشيده باشد اشتعال پذيرد ، پس به حقيقت بداند كه مغرور بود ، و عشق در دل او همچنان نهان بود كه آتش زير خاكستر . و اين حال همهء توانگران است ، مگر انبيا و اوليا . چون اين محال است و بعيد است ، پس بايد كه مطلق گفته شود كه درويشى همه خلق را شايسته‌تر و فاضل‌تر ، زيرا كه علاقت درويش و انس او با دنيا ضعيف‌تر است . و به قدر ضعف علاقت او ثواب تسبيحات و عبادات او تضاعف پذيرد ، چه حركات زبان براى عين آن مراد نيست ، بلكه براى آن مراد است كه بدان انس با مذكور مؤكد شود . پس تأثير او در انگيختن انس در دلى كه از غير مذكور فارغ باشد چون تأثير آن نبود كه در دلى مشغول . و براى آن يكى از سلف گفت : مثل كسى كه او عبادت كند و در طلب دنيا باشد مثل كسى است كه آتش را به لخ « 32 » فرو مىراند و مثل كسى كه سستى دست خود به ماهى زايل كند . « 33 » و بو سليمان دارانى گفت : تنفس درويش « 34 » براى شهوتى كه بر آن قادر نشود فاضل‌تر از عبادت هزار سالهء توانگر است . و مردى بشر حارث را گفت كه براى من دعا گوى كه عيال ضرر به ما رسانيده است . بشر گفت كه چون عيال تو به تو گويد كه نان و آرد پيش من نيست ، آن گاه مرا دعايى كن كه دعاى تو فاضل‌تر از دعاى من . و او گفتى : مثل توانگر متعبد مثل روضه است در مزبله ، و مثل درويش متعبد چون عقد مرواريد است در گردن خوبروى . و شنيدن علم معرفت از توانگران كراهيت داشتندى . و صدّيق - رضى اللّه عنه - گفتى : اى بار خداى ، از تو مىخواهم كه مرا در وقت انصاف از نفس خود نرمى بخشى ، و در آن چه از كفاف بگذرد بى رغبتى . و چون مثل او در كمال حال خود از دنيا و

--> ( 31 ) مزلّه ( به فتح و كسر « ز » ) ، جاى لغزش . ( 32 ) لخ ، لوخ ، نى بوريا . ( 33 ) عربى : من يغسل يده من الغمر بالسمك ( زبيدى 9 - 290 ) . غمر ، چربش كه به دست درماند . ( 34 ) آن يك نفس سرد كه از دل درويش برآيد ( كيمياى سعادت ، ج 2 ، ص 428 ) .